پ.ن ما به سر رسید کلاغه به خونش ... نرسید!!! :-|

Hello!

یه پست بود که فقط پ.ن بود !

یادتونه؟ گفتم میخوام پ.ن ها رو به ۵۰ برسونم ولی تا ۴۲ بیشتر ننوشتم!

حالا میخوام تمومش کنم!

راستی!یادتونه درباره یه معجزه گفتم؟گفتم ۶ ماه منتظرشم! رخ نداد! ()

پ.ن۴۳: تا حالا شده دلتون دوش آب گرم بخواد اما دلتونم بخواد زیر همون دوش اب گرم از جلو باد کولر بخوره توی صورتتون؟ :) ارزو به دل میمونم اخرش!

پ.ن۴۴:تا حالا شده با تاپ و شلوارک زیارت عاشورا بخونین؟ :) اینقده باحاله!

پ.ن۴۵:تا حالا شده از دهنتون حباب بیاد بیرون؟ بی شوخی میگم! دیشب که مسواک میزدم یهو سرفم گرفت بعدش دیدم از دهنم حباب اومد بیرون!!  اینقده جالب بود! یکی حباب از دهنمون بیرون نیومده بود که اونم اومد!

پ.ن۴۶: تا حالا شده بعد مسواک زدن شربت اناناس بخورین؟ نخورین! مزه مزخرفی میگیره دهنتون!

پ.ن۴۷:مخاطب خاص : میدونی شبیه چه مزه ای هستی؟ همون شربت اناناسی که بعد مسواک خوردم! درسته که یه ته مزه مبهمی از خشمزگی رو داری اما در کل تلخ و مزخرفی!

پ.ن۴۸: قیافتو کج و کوله نکن! بالایی تو نیستی!

پ.ن۴۹:زندگی مثل کامپیوتره! اگه هیچ فعالیتی نداشته باشی اگه زندگیت جریان نداشته باشه میره روی اسکرین سیور!حالا بماند که بعضیا اسکرین سیورشون هم نشونه هایی از "جاری بودن" رو داره!  یه اکواریوم خوشگل که یه ماهی داره توش شنا میکنه! ولی مال من سیاهه سیاهه!

پ.ن۵۰: finish! but life is continued

====================================

نمیخواستم اینو بنویسم! ولی غزل گفت بنویس ملت بخندن یه کم شاد بشن!

اصلا هم جز پ.ن نیستااااااا!

حدود ۴سالی میشه میرم کلاس زبان هیچ ترمی هم نیوفتادم اما حالا تو گفتن جمله"  life is continued" شک دارم حالا این چتو اگه خواستین بخونین:

من : غزل  life is continue درسته؟

غزل:  فکر کنم درسته!

من: میگما! این که is داره! ing نمیخواد؟

غزل: دقیقا داشتم به همین فکر میکردم!  اخه خیلی بدفرمش میکنه!

بعدش هردومون با هم گفتیم :   life is continued!!! این درسته نه؟

غزل: مهسا!شیما میگه ed نمیگیره! ولی به نظر من میگیره! :-؟؟

من: غزل به نظرم میگیره! اخه تو گوگل سرچ کردم همین بود! ()

غزل:خی! پس همینه دیگه! ولی مهسا

من: بله؟

غزل : بنیامین میگه :life be continued !!! این یارو خیلی حالیشه! ولی نمیدونم چرا میگه be??

من:  be؟؟؟ نه بابا!

غزل : خب چه کاریه؟ فارسی بنویس!

من : خفه!

غزل: صبر کن! علما دارن مشورت میکنن! =)) مهسا حال میکنی؟ از اولای عمرمون زبان خوندیم حالا یه گرامر ساده بلد نیستیم! =))

این وسط شیما هم پارازیت اومد که : مهسا میگما اخرای یه اهنگ بود میخواست بگه ادامه داره نوشت :TO BE CONTINUE

یعنی اسطوره ایم واسه خودمون!

اخرش هم به این نتیجه رسیدیم که همون is درسته چون اگه be بذاریم میشه زندگی رو باید ادامه داد!

اقا شما چی کار دارین اصلا! مهم اینه که زندگی ادامه داره!

والا!

(به جون خودم پست بعدی هیپ هیپ هورا میکشم!)

 

 

وقتی سرخوش نوستر اداموس میشه :دی

خبر ندارین پس؟همه این پیشگویی های ۱۱ سپتامبر و سال ۲۰۱۲ که قیامت میشه مال من بود باو! این نامرد!نوستر رو میگم! به اسم خودش تموم کرد!

سلام!

حدود یه ماه پیش!!!! ویانا منو دعوت کرد به یه بازی!

از این قرار => ۵ تا از خواننده هات در ۵ سال اینده!

من "حال" شما رو تصور میکنم میمیرم از خنده چه برسه اینکه ۵ سال دیگه قراره چی بشین!

همه مخصوصا کسایی که خودم ایندشونو به بازی گرفتم به این بازی دعوتن هرکی هم این بازیو انجام داد باید اینده منو بگه!

جون خودتون بیاین بازیو انجام بدین بشینیم دور هم بخندیم !

قبل از هرچیز تاکیدم بر این جملست : بازی اشکنک داره سر شکستنک داره!  حالا دیگه! کسی بهش برنخوره!

یه چیز دیگه!اینجا دیکتاتوریه!من هرچقد بخوام پیشگویی میکنم!محدود به ۵ نفر نمیشم!

ضمیه:من هرکسی رو به اندازه کافی میشناختم توی بازی اوردم کسی ناراحت نشه!

"میخواستم اخر کار از صبوری یکی تشکر کنم ولی دیدم نه!خیلی صبوری کرده!زشته اخر کار تشکر کنم :خروسی جوووونم مرسی که تا اخر پستم شکیبایی نشون دادی پام صبر کردی!خروسی از اولای پست تا اخرش که فکر کنم 1 ساعت بیشتر شد همراه با من تو نت موند و با حرفاش به من اشتیاق نوشتن داد!وگرنه تاحالا 100 بار زده بودم زیر گریه از بس این پست طولانی شد!"

 اسم کسایی که ایندشونو پیشبینی کردم : ویانا!سالومه /خروس خانمی/ مهسا/ مونا و اوا/ هاله /مهندس رنگ خدا

پویا افشین و ارمین! (فکر کنم به ترتیب گفتم!)

خانم ها مقدمند  :

از خود ویانا شروع میکنم : به احتمال۹۰ درصد با پیمان به هم زده!دو سال اینده رو بی خیال دوستی های جدی تو نت میشه و مثل بچه ادم میشینه درسشو میخونه!بعدش اونقد تحت تاثیر جو دانشگاه!!! قرار میگیره که به کل بی خی خی نت میشه! با یکی از همکلاسیاش دوست میشه با هم ازدواج میکنن!!!! !!!(البته گفته باشم دوستیشون طولانیه!) حالابزن کف قشنگه رو!

وبلاگشو حذف میکنه ولی به بچه های نت سر میزنه!

همچنان سعی میکنه بفهمه تیکه پازل گمشده من کیه؟

 

خروس خانمی: همچنان به اقای صاد فکر میکنه تا زمانی که وارد دانشگاه میشه بعدش...

از اون دانشجو اکتیو های دانشگاهشونه که تو بیشتر فعالیت ها شرکت داره و همه واسه انواع انجمن ها روش حساب باز میکنن! اقای صاد رو فراموش میکنه ولی بعضی وقتا که یادش میوفته خندش میگیره که اره یه زمانی ... تو یکی از این انجمن ها با "میلاد تهرانی"اشنا میشه!بعدش میلاد ازش خواستگاری میکنه!از اونجا که خروسی نمیخواد به من خیانت کنه درخواستشو رد میکنه!!!

به همین سادگی!

من و خروسی همچنان با هم دوستیم! همچنان "اقای را " موضوع خاله زنک بازیامونه و همچنان هروقت با هم حرف میزنیم دهن هامون خسته میشه از بس میخندیم!

وبلاگشو همچنان داره ولی کلی واسه خودش باکلاس شده حتی ممکنه نقل مکان کنه به بلاگ اسپات!تازه کلی خواننده از بلاگ اسپات و ووردپرس پیدا کرده اما همچنان امار خواننده های خاموشش بیشتر خواننده های روشنش هستن! "لوس بچه"همچنان یکی از خواننده های خروسی باقی میمونه!(کسی که من فکر نکنم تا ۵ سال دیگه هم بتونم بشناسمش!)

سالومه (دختر دبیرستانی) : احتمال اینکه تا چند سال اینده صوفی بشه زیاده!!! از اونجا که میخواد مستقیم خبرنگاری بخونه میره رشته خبرنگاری دانشگاه ازاد اونجا قسمت ادبی نشریه دانشگاه رو "هم!" به عهده میگیره!از اونجا که کلا ادم مشکوکیه !!! و خیلی هم خودداره میره توی روزنامه کیهان کار میکنه اما به عنوان یه نفوذی! بعدش یهو میبینن که ای دل غافل فرار کرده با کلی اطلاعات از ایران رفته!(اشتباه نکنین!این شهرام امیری نیس!سالومه خودمونه!) از این به بعد تو VOA میتونیم با یه مچ بند سبز ببینیمش!خبرنگار اونجا شده اینجا هم حکم اعدامش به عنوان خائن به وطن امضا میشه!

وبلاگش بعد از فرارش فیلتر میشه!ولی همچنان مینوسه! عنوان از دختر دبیرستانی تبدیل به دختردبیرستانی سابق میشه!

مهسا  وارد دانشگاه که میشه اولاش واسش خیلی سخت میگذره! اون اجتماعی که 18 سال توش زندگی کرده با این اجتماع جدید (دانشگاه)کاملا متفاوته!اولاش کمی افسرده میشه حتی ممکنه یه شکست عشقی هم بخوره اما... اما از اونجا که دل پاکی داره بعد از یه مدت سختی به ارامش میرسه!عشق واقعی اونو پیدا میکنه!

امکان اینکه وبلاگشو حذف کنه هست ولی به نظرم بیشتر واسه یه مدت تعطیلش میکنه!

بعضی وقتا هم از طریق چت با من دردودل میکنه!

اوا و مونا با همدیگه : همچنان با هم دوستن!همچنان اوا بی ادبه و مونا با وقار! (اوا تا تو باشی نگی واسم دعا کنن!) اوا زده تو خط اسگل کردن پسرا!!! مونا هم بعضی وقتا همراهیش میکنه اما بیشتر وقتا میزنه تو سرش!مونا همچنان ساده و بی شیله پیلست! وبلاگ اوا رو امکانش هست که فیلتر کنن و 5 سال اینده هم میفهمه که واقعا نمیخواد خواننده بشه! مونا هم به این پی میبره که اهنگ وبلاگ من واقعا اهنگ قشنگیه!

احتمال اینکه خوراک دوتاییشون همچنان فیلمای کره ای باقی بمونه زیاده!

احتمال این هم میره که اوا یه زمانی قاط بزنه و دیگه مثل قدیم باحجاب نشه!

منظورم رسیدن به اندیشه های جدیده!

و اخرین دختر کسی نیست جز هاله :

معماری دانشگاه تهران قبول شده ولی یه ذره افسردست که نکنه واقعا باید توی رشته هنر ادامه تحصیل میداده! بعدش همینجور که توی راه دانشگاه تا خوابگاه رو طی میکنه یهو عباس کیارستمی رو میبینه بعدش... بعدش میره پهلوش و کلی گریه زاری که اره منم میخواستم کارگردان بشم و از این حرفا!کیارستمی هم باهاش حرف میزنه و کلی تحول در زندگیش ایجاد میکنه! هاله مصمم تر راه کارگردانی رو ادامه میده .... و بالاخره هاله اولین فیلم خودشو اکران میکنه! به عنوان یه کارگردان تازه کار فیلمش بدک نیس! (چیه میخوای بگم عالیه؟) ولی کم کم تموم تلاشش رو میکنه و بالاخره به یه کارگردان خوب تبدیل میشه! بعدش که همه ازش میپرسن راز موفقیتش چی بوده میگه :یه سرخوش داشتیم!خدا رحمتش کنه!این یه پیشگویی کرد کلا راه زندگیه من عوض شد! واینگونه من میشم عامل موفقیت هاله! امکان اینکه هاله یه فیلم درباره زندگی من بنویسه یا حتی یکی از فیلماشو به من تقدیم کنه زیاده! (مگه نه هاله؟)

هاله امکانشو داره که وبلاگشو عوض کنه و کاملا سینماییش کنه ولی در کل احتمال ادامه وبلاگ نویسیش کمه!

حالا میرسه به پسرا :

مهندس رنگ خدا یا یه دختر خوشگل و خونواده دار ازدواج کرده! از اونجا که بابای دختره پولداره کار و بار مهندس خیلی گرفته!

وبلاگشو حذف میکنه اما همچنان به من وبلاگ من سر میزنه!در حد دادن یه فحش تو کامنت!و صد البته همچنان نصیحتم هم میکنه!

همچنان زیاد غر میزنه و امکان اینکه بچه دار هم شده باشه هست!

پویا : از اونجا که تیکه گمشدش یعنی "خودشو" پیدا کرده پستاش فلسفی تر میشه تا اینکه یه روز که میخواد بره تو همون کافه دنج توی ونک(حدود 12 هزار تومن خرج کنه که یه پست بگه!) یهو میبینه ای دل غافل کافهه رو کوبیدن جاش یه برج زدن! (همه اینا تو یه روز (حداکثر تو یه هفته) اتفاق میوفته!)

کلی دپ میشه که کلی از خاطراتش زیر اون برج خاک شده و از این حرفا! از اونجا امکان اینکه کلی فیلسوف شده باشه  زیاده پس امکان اینکه به پوچی رسیده باشه هم زیاده بنابراین تصمیم میگیره بره بالای برج و خودشو پرت کنه پایین! تا اون بالا میره ولی خودشو پرت نمیکنه! چون یه دختر کوچولویی رو میبینه که با خنده های بلند داره بازی میکنه! و اینجوری میشه که زیر لب میگه : این یعنی زندگی و یه سیگار روشن میکنه و تصمیم میگیره بی خی خی مرگ بشه و کافشو عوض کنه!!!! حالا چی میشه ... توی کافه جدید با یه دختر اشنا میشه عاشقش میشه و پستای فلسفی وبلاگش تبدیل میشه به پستای عاشقونه! بدشم که بادا بادا مبارک بادا ....

افشین : اوووووووووووف! خدایا خودت کمک کن!

دو حالت داره :

1-: اینقد واسه ابراز علاقه به ماری جون این پا و اون پا میکنه که اخرش ماری جووون میپره!

بعدش از اونجا که پسر مغروریه اوایل فقط اینجوری :  ولی دیگه طاقت نمیاره و خودشو از بالای پشت بوم خونشون میندازه پایین! فقط یه پاش میشکنه!همین!  بعدش تو حین اینکه پاش توی گچه و داره ناله میکنه (حتی یه درصد هم فکر نکنین نالش به خاطر اینه که ماری جون پرید!نه!اصلا!به خاطر درد پاشه!) یهو چشمش میوفته به:

سیما!(اومده عیادتش!) بعدش یه خورده اینجوری میشه :  و به این نتیجه میرسه که گور بابای ماری از همون اول هم سیما رو دوس داشتم و بعدش به پای هم پیر میشن!

اما از اونجا که من جونمو دوس دارم یه پیشگویی دیگه هم میکنم:

اینقد واسه ابراز علاقه به ماری جون این پا و اون پا میکنه که اخرش ماری جووون خودش از افشین خواستگاری میکنه!!! =))

افشین کانون وکلا قبول میشه ولی ماری جون نه! بنابراین => افشین وکیل میشه و ماری جون میشه مشاور حقوقی!

عکس از طبیعت رو بی خی خی شده و کمی اجتماعی تر عکس میگیره! ماه عسلشون میرن افریقا رو میگردن تو این حین افشین یه صحنه ناب رو شکار میکنه و عکس best picture سال میشه!بهش 10 میلیارد جایزه میدن و اینجاست که بنده وارد صحنه میشم!  و طبق قراردادی که داریم 10 میلیارد رو ازش میگیرم!(خودت قول دادی!) بعدش ماری جون اینقده حرص میخوره که نگو!حتی تا مرز طلاق هم پیش میرن که دوباره اینجا دل من به رحم میاد و 10 میلیارد رو با یه زیر موسی عوض میکنم!=)) =)) (خودش میدونه قضیه چیه!) ولی افشین قول میده که این دفعه 20 میلیارد بهم میده!(شما ها شاهد باشین!)

همچنان از شندین اهنگ ماری جون (تتلو)هیستیریک میشه!

نمیدونم رئیس جمهور میشه یا نه ولی میدونم اگه کاندید بشه من یکی شخصا بهش رای نمیدم!

وبلاگش پابرجاست ولی اصلا پست نمیذاره در عوض قسمت کامنت دونیش پر شده از انواع مشاوره ها از درسی گرفته تا ازدواج!  چه بسا مشاوره های مذهبی هم ارائه میکنه!

امکان اینکه ارمین بزنه تو کار فمینیست و حقوق زنان زیاده! (همین)

حوصله هیپ ندارم!مشکلیه؟

وقتی مجاز به ورود بیش از 2000 کلمه نیستم یه پست اختصاصی میذارم!:پی

جواب کامنت غزلم!

هردفعه که قسمت نظرات رو باز کردم و با یه کامنت با فونت انگلیسی روبرو شدم دلم از شادی لرزیده!بدون اینکه اسم نویسنده وبلاگو بخونم 90 درصد احتمال میدم که خودتی! و وقتی خط اولو میخونم که معمولا با "سلام خاله" شروع میشه صد درصد مطمئن میشم که خودتی! اونقته که شادیم کامل میشه و با اشتیاق هرچه تمام تر بقیه کامتتو میخونم!
دلتنگیتو با تموم وجودم حس میکنم وقتی توی وجب به وجب مدرسه دنبال خاطراتمونم!
دلتنگیتو حس میکنم وقتی به یاد قدیم به دروازه فوتبال توی حیاط مدرسه نگاه میکنم (که قبلنا مثل میمون بهش اویزون میشدی!!!:دی :)) )
دلتنگیتو حس میکنم وقتی دلتنگتم!
غزل اگه بگم خیلی تعجب کردم که به قضیه رفتن مریم توجه کردی باورت میشه؟
مرسی از توجهت مرسی از بودنت مرسی از دوست داشتنت!
مرسی مرسی مرسی
یه دنیا یه عااااااااالم!
مرسی که اوج تنهاییمو حس کردی و بیشتر ممنون که تنهام نذاشتی!
قولفونه اشکات برم خاله ای :x:x:x
ببخشید که اینو میگم ولی همیشه ظاهرت کرگدن بود! ولی من میدونستم اون تو چه خبرههههههههههههههه!
عاشقتمممممممممممممممممم یه عاااااااااااااالم!
بوس بوس!

وقتی یه سرخوش خواست که "خدایی"کنه!

:-)
احساس خوبی دارم!
یه سال پیش تو همچین روزی سعی کردم یه کوچولو خدایی کنم!:)
یه وبلاگ خلق کردم!اسمشو خودم انتخاب کردم قالبشو خودم انتخاب کردم!خود خودم!


اولاش واسم سخت بود نه بلد بودم اهنگ بذارم رو وبم نه بلد بود عکس بذارم و نه هیچ چیز دیگه ای!
تنها کاری که خوب بلد بودم نوشتن پست و گذاشتن اون تصاویر جینگیل بینگیل به عنوان اسمایلی بود!

:) پست اولو خوب یادمه!از ارزوهام گفتم از علائقم!خوب یادمه که 20 تا نظر داشتم! 
خوب یادمه که پست اولمو دوبار نوشتم!:)) اخه دفعه اول به خاطر ناشیگریم نوشتم پرید!:)

همون طور که سر به سر خدا میذاشتم مخلوق خودم هم سر به سرم میذاشت!اما من بلد نبودم خدایی کنم!افریده شده بودم واسه بندگی منو چه به خدایی کردن؟هردفعه حالا به هر دلیلی (خب!باشه!به خاطر حواس پرتی خودم) پستم میپرید بلند بلند سر وبلاگم  داد میزدم و بهش میگفتم که خیلی بچه بدیه!درحالی که خوب میدونستم تقصیر اون نیس!محکومش میکردم به اینکه باید صبر کنه تا دوباره حسو حال متن نوشتن پیدا کنم!مجازات میکردم به چه اسونی کاری که خدا هیچوقت با من نکرد!

خالق عجیبی بودم!بیشتر مواقع نشانی از حضورم (پست و متن جدید) نبود ولی حضور داشتم!همیشه بهترین ها رو واسه وب خودم میخواستم!بهترین قالب ها!واسه فکر کردن به پستم کم نمیذاشتم!نمیخواستم مخلوق کوچولوم تنها چیزی که تمامش متعلق به من بود جلوی بقیه کم بیاره!نمیخواستم از داشتن همچین افریدگاری شرمنده بشه!

مخلوق کوچولوی من هم مثل خیلی چیزای دیگه یه نقاب داشت!یه نقاب از سرخوشی از شادی چون خالقش اینو خواسته بود ولی خب چی کار باید میکرد؟محکوم بود به سرخوشی کردن توی این دنیای مجازی... :) اما خب خالقش که میدونست پشت این نقاب چه چهره ای خوابیده بود!واسه همین دلداریش میداد بهش میگفت اگه وبلاگ خوبی باشی ... اگه کسیو ناراحت نکنی اگه بتونی کاری کنی که حتی یه نفر لبش به خنده باز بشه پیش من جایزه داری!بهشتی نداشتم که یه خونه طلاشو بهش بدم ولی خب واسش اهنگای خوشگل خوشگل گذاشتم دوستای خوب پیدا کردم که تنها نباشه و ...

و مخلوق کوچولوی من میدونه چه سخته لبی رو به خنده گشودن اما پاداش خوبی داره!:)

بعضی وقتا شده بود که رفتم قسمت "دیگر امکانات" و دیدم که میخوام قسمت "حذف"رو فشار بدم و خلاص!اما یه خدای خوب هیچوقت بندشو نابود نمیکرد!این وبلاگ مستحق نابودی نبود!مثل ادما که نابود نمیشن! من کم می اوردمو خواستم از خدا بودن انصراف بدم ولی دلم برای خدا میسوخت که چه جوری ما رو تحمل میکنه و بی خیالمون نمیشه!

و مخلوق من بود که از خونده نشدن بیزار بود چون میدونست که خالقش از بی اعتنایی بی زاره و نمیخواست خالقشو ناراحت ببینه!  مثل من که از بی اعتنایی ادما به حرفای خدا متنفرم چون میدونم خدا ناراحت میشه!

و در اخر ...

سرخوش فهمید خدا بودن و خدایی کردن چقد سخته!:) واسه همین سعی کرد مخلوق بهتری باشه!

                                   کوچولوی دوست داشتنی من تولدت مبارک!!!

پ.ن:اگه خاطره ای چیزی از وبلاگم یا حتی از خودم دارین...اگه تعریف کنین خب خیلی خوب میشه!:)

پ.ن۲:دوس دارم وبلاگمو توی هرچندتا جمله ای که خواستین تعریف کنین!!!

 

تقدیم به قشنگ ترین و مهربون ترین دختر مو فرفری دنیا :-* :x

                                              asheghetam:X

سالها پیش همه‏چیز در دنیا به طور مساوی تقسیم شده بود!...خوبی و بدی...زیبایی و زشتی...مهربانی و ظلم...عشق و نفرت!...همه‏ی کفه‏های ترازو مساوی بودند!...تا اینکه تو به دنیا آمدی!...از آن روز به بعد هیچ‏چیز در این دنیا تعادل ندارد!...همیشه یک کفه‏ی ترازو سنگین‏تر از دیگریست!...از آن روز دنیا خوب‏تر،زیباتر،مهربان‏تر،عاشقانه‏تر از قبل است!...تو به اندازه‏ی بزرگی خودت تعادل این دنیا را به هم زدی!!!

پ.ن:مگه می‏شه چیزی گفت برای تولد تو؟!...مگه می‏شه حرفی زد؟!...زبون همه‏ی کلمات بسته میشه!!!:)