جدی میگم!
همه چیز ارومه! غصه ها خوابیدن!
اوج خوشبختی! :)
کی؟
زمانی که آهنگ "همه چی آرومه " رو گوش بدی و نخواسته باشی حمید طالبزاده رو به فحش بکشی!
و من حسش کردم! ;;)
قضیه از این قراره که ...
صحنه :
دریا ... صدای موج...تاریکی محض...وسعت... یه روح داغون !!!
یه روح داغون که سکوت رو میشکست اما کسی جز من صداشو نمیشنید!
صدای گریه ها! التماساش!
...
بلند ترین صخره انتخاب کردم! روش وایسادم ! حرف نزدم ... جسمم حرف نزد اما روحم فریاد ... نه! نه! عربده کشید!
خودشو میکوبید و اجازه خروج میخواست ... با بلندترین صدا نفرتشو از اون زندانی که توش زنجیر شده بود اعلام میکرد!
اما...
اون کسی که بهش اجازه خروج میداد من نبودم!
آب دریا گرم بود ... انگار منو میخواست... اغوشش باز بود واسه پذیرفتنم ولی...
عاجزانه یه نگاه به اسمون انداختم بعد یه نگاه به دریا...
انگار بخوام "خدا" رو از چیزی منصرف کنم ... انگار که بخوام بهش بفهمونم موندنم از همون اول اشتباه بود!
اما روحم زبون نفهم تر از این حرفا بود :
-:اهاااااااااااااااااای خداااااااااااا! خوشی اون بالا دیگهههههههههههه؟؟؟ نشستی واسه خودت!خوشت میاد آزارم بدی دیگه !!! ببین ! ببین منو! میتونم نقشتو بازی کنم! کاری نداره! خودمو میندازم تو آب... ببین میتونم ...
و خدا جواب نداد
اما...
اون شب تموم کائناتشو ول کرد و به من نگاه کرد فقط به من!
نمیدونم چی شد! یه لحظه حس کردم مرکز ثقل دنیام! همه کائنات تحت فرمان منن!
حس عجیبی بود! ولی ...
انگار که شیر تر شده باشه...
هرچی خواست گفت ... روحمو میگم ... انگار نه انگار با خداست ...
همه چیزو گفت! اینکه از زندگی کردن بدش میاد...اینکه از این دنیا متنفره ... اینکه خستست از شکسته شدن... اینکه آدمای اطرافش چقد بی رحمانه بهش بی توجهن ... اینکه از این احساس تنهایی تو این شلوغی متنفره .... اینکه واقعا تنهاست ... اینکه خسته شده از بس مهربونی کرده و هیشکی جوابشو نداده...
اینکه دلش میخواد خودشو بندازه تو دریا ... چه خدا بخواد چه نخواد !
تا اینجا خدا هیچی نگفت ... هیچی ... مثه همیشه ... مثل همیشه صبر کرد ...
تا اینکه گفت از خود خدا هم خستست! از این بی محلیاش!
و اینجور شد که خدا اینجور شد : 
...: اگه دوسم داری نشونم بده!
و نشون داد...
یه موج گنده... خیلی گنده خیلییییییییییییییییییییی!اونقد که کمی آب دریا رفت تو دهنم!
بی اختیار از تخت سنگ پریدم پایین ! آب دریا رو تف کردم ... خیلی شور بود!
خدا : تو نه تنها جرئت دیدن اندازه دوست داشتن منو نسبت به خودت نداری، بلکه طاقت چشیدن یه کوچولو آب دریا رو هم نداری ... حالا اگه راس میگی خودتو پرت کن!
و خب... از همون اول هم معلوم بود راست نمیگم!
سرمو بالا انداختم ...
که یهو ...
دو جفت چشم دیدم! دو جفت چشم که به جای اینکه عاشقانه همدیگرو یا حتی دریا رو نگاه کنن نگران منو نگاه میکردن...!
و یادم اومد!
همه چیزززززززززززز!
همه چیزایی که شاید بشه گفت 16 سال فراموش کردم!
چقد آدما هستن که دوسم دارن ... که حتی بدون من نمیتونن زندگی کنن!
که خودم حتی با اونا زنده ام !!!
و اونا بودن ... حضور داشتن
و من چه بی رحمانه فراموش کردم ...
حتی اونایی که منو شکسته بودن یادم اومد چقد دوسم دارن چقد دوسشون دارم!
اونقد که ...
بخوام
زندگی کنم ...
و خدا لبخند زد!
**********
رفتیم پلاژ... اونجا غمامو با چند پک قلیون به آسمون فرستادم ...همشونو ... تو ذهنم جمعشون کردم و با هر پکی که میزدم یکیشونو میفرستادم هوا ...
لحظه های ایده عالی بود!
یه میز ... چایی...قلیون با توتون لیمو... دو نفر پهلوم نشستن و دارن سعی میکنن منو روانشناسی کنن! اون سر اون یکی غر میزنه و میگه تو چه جور روانشناسی هستی که نمیفهمی این چشه ؟ اون به اون میگه تو فضولی نکن ... و من تو دلم بهشون میخندم چون واسه فهمیدن اینکه من چمه خیلی دیر شده بود! چون من دیگه چیزیم نبود! :->
تا اینکه :
...:عاشقی مهسا ؟؟؟؟
من:فارغم! :)
*************
و برگشتیم خونه...
... زیر بارون ... صدای ضبط ماشین که داره میخونه همه چیز آرومه ... دو نفر جلوت نشستن که به هم دل بستن و از چشماشون معلومه ... غصه هایی که خوابیدن ... قطره هایی که داره از صورتت سر میخوره و میوفته پایین...بادی که داره موهاتو نوازش میکنه ... و جنگل، مظهر زندگی ... جنگلی که داره طی میشه تا به خونت برسی همونجا که کسایی هستن که خواستی واسه خاطر اونا هم که شده زندگی کنی... :)
*****************
پ.ن1 : حذف شد
پ.ن2: اونقد این چند روز همای گوش کردم خودم شبیه همای رحمت شدم! :دی
پ.ن3:بابای من میگه صدا تتلو زشته! چه بی سلیقه!!! :دی
پ.ن4:فادر عزیز اگه شما نمیدونی داف چیه یا مثلا تهرانو ال ای کن یعنی چی دلیل نمیشه اهنگای مال من بی محتوا باشه! :دی (ایکون یه سرخوش که اعتماد به نفسش خداست! )
پ.ن5:بابای من به دوست خواهرم که یوبوست (با عرض پوزش :دی ) گرفته بود پیشنهاد داد سی دی اهنگای منو گوش بده تا ... :دی :))
پ.ن6:
من : مامان اگه من اونشب میوفتادم تو دریا چی کار میکردی؟ :-"
مامان: تو خودتو بنداز تو دریا ببین من چی کار میکنم!!! /:)
!!!! اگه فکر کردین من زندگیمو ادامه نمیدم سخت در اشتباهین! :دی
پ.ن7: مخاطب خاص : فدات شم داداشی که اینقد نایسی :* :دی
پ.ن۸: اون به اون دل بسته از چشاش معلومه من چرا اینقد خوشحالم !؟ فقط خدا میدونه! :دی