وقتی یه سرخوش خواست که "خدایی"کنه!
احساس خوبی دارم!
یه سال پیش تو همچین روزی سعی کردم یه کوچولو خدایی کنم!:)
یه وبلاگ خلق کردم!اسمشو خودم انتخاب کردم قالبشو خودم انتخاب کردم!خود خودم!
اولاش واسم سخت بود نه بلد بودم اهنگ بذارم رو وبم نه بلد بود عکس بذارم و نه هیچ چیز دیگه ای!
تنها کاری که خوب بلد بودم نوشتن پست و گذاشتن اون تصاویر جینگیل بینگیل به عنوان اسمایلی بود!
:) پست اولو خوب یادمه!از ارزوهام گفتم از علائقم!خوب یادمه که 20 تا نظر داشتم!
خوب یادمه که پست اولمو دوبار نوشتم!:)) اخه دفعه اول به خاطر ناشیگریم نوشتم پرید!:)
همون طور که سر به سر خدا میذاشتم مخلوق خودم هم سر به سرم میذاشت!اما من بلد نبودم خدایی کنم!افریده شده بودم واسه بندگی منو چه به خدایی کردن؟هردفعه حالا به هر دلیلی (خب!باشه!به خاطر حواس پرتی خودم) پستم میپرید بلند بلند سر وبلاگم داد میزدم و بهش میگفتم که خیلی بچه بدیه!درحالی که خوب میدونستم تقصیر اون نیس!محکومش میکردم به اینکه باید صبر کنه تا دوباره حسو حال متن نوشتن پیدا کنم!مجازات میکردم به چه اسونی کاری که خدا هیچوقت با من نکرد!
خالق عجیبی بودم!بیشتر مواقع نشانی از حضورم (پست و متن جدید) نبود ولی حضور داشتم!همیشه بهترین ها رو واسه وب خودم میخواستم!بهترین قالب ها!واسه فکر کردن به پستم کم نمیذاشتم!نمیخواستم مخلوق کوچولوم تنها چیزی که تمامش متعلق به من بود جلوی بقیه کم بیاره!نمیخواستم از داشتن همچین افریدگاری شرمنده بشه!
مخلوق کوچولوی من هم مثل خیلی چیزای دیگه یه نقاب داشت!یه نقاب از سرخوشی از شادی چون خالقش اینو خواسته بود ولی خب چی کار باید میکرد؟محکوم بود به سرخوشی کردن توی این دنیای مجازی... :) اما خب خالقش که میدونست پشت این نقاب چه چهره ای خوابیده بود!واسه همین دلداریش میداد بهش میگفت اگه وبلاگ خوبی باشی ... اگه کسیو ناراحت نکنی اگه بتونی کاری کنی که حتی یه نفر لبش به خنده باز بشه پیش من جایزه داری!بهشتی نداشتم که یه خونه طلاشو بهش بدم ولی خب واسش اهنگای خوشگل خوشگل گذاشتم دوستای خوب پیدا کردم که تنها نباشه و ...
و مخلوق کوچولوی من میدونه چه سخته لبی رو به خنده گشودن اما پاداش خوبی داره!:)
بعضی وقتا شده بود که رفتم قسمت "دیگر امکانات" و دیدم که میخوام قسمت "حذف"رو فشار بدم و خلاص!اما یه خدای خوب هیچوقت بندشو نابود نمیکرد!این وبلاگ مستحق نابودی نبود!مثل ادما که نابود نمیشن! من کم می اوردمو خواستم از خدا بودن انصراف بدم ولی دلم برای خدا میسوخت که چه جوری ما رو تحمل میکنه و بی خیالمون نمیشه!
و مخلوق من بود که از خونده نشدن بیزار بود چون میدونست که خالقش از بی اعتنایی بی زاره و نمیخواست خالقشو ناراحت ببینه! مثل من که از بی اعتنایی ادما به حرفای خدا متنفرم چون میدونم خدا ناراحت میشه!
و در اخر ...
سرخوش فهمید خدا بودن و خدایی کردن چقد سخته!:) واسه همین سعی کرد مخلوق بهتری باشه!
کوچولوی دوست داشتنی من تولدت مبارک!!!![]()
![]()
پ.ن:اگه خاطره ای چیزی از وبلاگم یا حتی از خودم دارین...اگه تعریف کنین خب خیلی خوب میشه!:)
پ.ن۲:دوس دارم وبلاگمو توی هرچندتا جمله ای که خواستین تعریف کنین!!!


(حالا غصه نداره که!اگه به راه راست هدایت بشین میرین بهشت خودتون میشین حوری!!!
شماها هدایت بشو نیستین!
شیطونه میگه به برادران ارشادی!!!! بگم سر راه کهریزک پیادتون کنه!
اینجوری درومدیم==>>
خدا خیر بده اون برادر رو که منو از خواب غفلت بیدار کرد!!!


(ایول مهندس نامبر وان شدی!!!


دیگر هیچ!